اردوگاه اجباری/ اسکندر خنجری

شناسهٔ خبر: 37F3F022 -
در میان آلونک های مخروبه ای که اداره کل اتباع و مهاجرین خارجی اسم شان را گذاشته خانه دیگر بوی تعفن زباله های رها شده را طاقت نیاوردم و به اصرار یکی از ساکنین راهی یکی از خانه ها شدم.

 هاناخبر -اسکندر خنجری؛ شما هم شنیده‌اید که می‌گویند گاهی مسیر از مقصد دلچسب‌تر است؟ درباره اردوگاه یا همان مهمانشهر زیوه این اصل کاملا صدق می‌کند چون راه زیوه از میان  دشت ها و باغ های سرسبز سیلوانا می‌گذرد و هر گردشگری را وسوسه می‌کند دقایقی آنجا توقف کند و زیبایی را به حافظه چشمانش بسپارد. هر چقدر که راه رسیدن به اردوگاه زیوه در پنجاه کیلومتری ارومیه زیباست، زیوه اما زیبا نیست.!

به قول مادربزرگ ها که می گویند هر وقت شهابی رد شود آرزویی برآورده خواهد شد، آسمان شب های زیوه پر از شهاب های سرگردان درشت و نقره ای است، اما آرزوهایی هست که دور و دیرند و به گفته بابا احمد ساکن قدیمی این مهمانشهر این آرزوها دیگر برآورده نمی شوند.

شهاب ها، هر چقدر هم زیاد باشند دیگر نمی توانند خانه های بدشکل و کج و کوله، کوچه های سرد و بی روح، سقف های نمور و لرزان، بیکاری جوانان چنباتمه زده در گوشه کوچه های تنگ را نجات دهد. « نجات دهنده ای نیست. حتی خدا هم حواسش به ما نیست. تنها هستیم و در این تنهایی صدایمان به جایی نمی رسد» ابراهیم جوان تحصیل کرده اهل زیوه که زندگی و تحصیل در تهران را تجربه کرده و امروز در لیست بیکاران زیوه ای سرآمد همه است، اینها را گفت و از ما پرسید که نوشتن شرح حال بی عدالتی و فقری که دامنگیر زیوه است حکایت آب در هاون کوبیدن است چون زیوه برای مسئولین حکم یک اردوگاه اجباری را دارد.

مهمانشهر زیوه که روزگاری با هدف پذیرائی از آوارگان عراقی بنا نهاده شد و فرش قرمز پهن شده نیز تا همین چند سال پیش پابرجا بود امروز مامن بومیان منطقه است. کسانی که در خانه های کهنه و مخروبه های باقیمانده از زندگی آوارگان عراقی امروز گذران زندگی می کنند از بی توجهی مسئولین نسبت به حال و روز این مهمانشهر گله و شکایت دارند.

اواخر سال قبل که تماس های ساکنین مهمانشهر زیوه پرده از زخم های تاول زده بی عدالتی در این نقطه از بهشت گمشده برداشت مثل یک سیلی محکم بود به صورت کسی که انتظارش را نداشته است. این سیلی برای اردوگاه زیوه که آدم هایشان با روشن شدن یک لامپ لبخند می زنند، چون تاریکی را دیده اند و از ایستادن کنار شعله بخاری نفتی سر ذوق می آیند چون سرما کشیده اند، انعکاس خبر سقف های لرزان و نبود امکانات اولیه زندگی را در رسانه ها نعمت می دانستند چون خبر داشتند که استاندار تازه نفس ممکن است سراغی از آنها بگیرد.

بواسطه دعوت برخی از ساکنان اردوگاه زیوه راهی آنجا شدم تا وضعیت زندگی در یک اردوگاه که مسئولین در مکاتبات شان به آن مهمانشهر می گویند را ببینم. اردوگاه ساکت بود. حواسم به سگ های ولگردی بود که از میان زباله های انباشت شده کنار برخی خانه ها از سر شکم سیری نای پارس کردن هم نداشتن بود که دیدم کمال و دوستانش که همراهم بودند سقف های پوشیده با نایلون را به هم نشان می دهند و پچ پج می کنند.

کمال به توده تیره ای مگس و پشه هایی که مثل یک تکه ابر سیاه رنگ، به سرعت طرف مان می آمد نگاه کرد « طوفان مگس... صورتت را بپوشان... نترس...» حرفش هنوز تمام نشده که مگس های سیر از سفره زباله های رنگی به ما رسیدند. فضا به هم ریخت. همه آشفته و پریشان از وضعیتی ناخوشایند در اردوگاهی که می تواند با کمی توجه تابلوی زیبایی از ایران در نقطه صفر مرزی باشد. کمال می گفت که به این توده های پشه و مگس بویژه در روزهای گرم بهار و تابستان عادت کرده اند اما کسانی که عادت ندارند آنوقت چه طور می شود انتظار داشت حال و روزمان را بفهمند؟ راست می گفت. ما آدم های نازک نارنجی با لباس های اتوکشیده و عینک های آفتابی شیک که در آن لحظه نگران بودم مبادا ضد آفتابم کافی نباشد و سوالم این بود که چرا موبایلم آنتن نمی دهد، درد آن مردم را نمی دانستم.

من که بوی گند دستشوئی بی آب ترمینال دلم را به هم زده بود و از ابر سیاه مگس هایش که هر بار با بازشدن در هجوم می آوردند، ترسیده بودم که نیاز به دستشوئی پیدا کنم. خجالت می کشیدم به خانه ساکنان اردوگاه مراجعه کنم حال آن اندک راننده زجر کشیده ای که به دلیل تصاحب و تبدیل ترمینال به مغازه از سوی عده ای نامشخص و یقه سفید بازارشان هم کساد شده بود چه طور می توانستم درک کنم؟

بنیامین دانش آموز است. قبل از راهی شدن به مدرسه کنار دست پدرش مشغول دیدن گفتگوی من و مغازه دارانی بود که گلایه داشتند از اجاره هایی که به حساب شورای خودگردان اردوگاه متشکل از اتباع عراقی واریز می شود اما در قبال آن خبری از خدمات نیست. بنیامین گاهی دزدکی ما را به پدرش نشان می داد. کلاس اول بود و بعد که وارد مدرسه و کلاس ها شدیم، دفتر نقاشی اش را دیدم که در آن خانه ای قرمز را با شیروانی زرد، نقاشی کرده بود. خانه ای که شبیه خانه های زیوه نبود.دیوارهای کاه گلی خیلی از خانه ها در حال فروریختن است و ساکنین مجبورند با اهرم کردن تنه های درخت مانع آوار شدن دیوار شوند.

« سال قبل جمعی از اهالی مهمانشهر زیوه به آقای دهقان پور مدیرکل وقت اتباع و مهاجرین خارجی آذربایجان غربی مراجعه کردند که دستور دهد قسمتی از در آمد های اردوگاه به مسجد اختصاص داده شود، اما وی به ریاست کمیته امور پناهندگان مکاتبه کرد که ما اصلا به مسجد و امام جمعه و جماعت نیاز نداریم. واقعا جای تاسف دارد مگر ما مسلمان نیستیم باید مساجد را آباد کنیم نه پلمپ! مسجد اردوگاه چند سال بود که جای مناسبی برای وضو و سرویس بهداشتی نداشت و همه جای آن تخریب شده بود تعمیر شد و نزدیک 20 میلیون بدهی دارد اما امور اتباع هیچ هزینه ای پرداخت نمی کند چرا؟!» یکی از ساکنین که نخواست نامش ذکر شود اینها را گفت و معتقد است که مسئولین باید صدایشان را بشنوند تا خدا هم صدای آنها را بشنود.

پیرمردی که در مقابل یکی از مغازه ها مشغول فروش تسبیح و انگشترهای رنگارنگ است، اخراج را پاسخ مسئولین به انتقادات می داند.« چند باری همراه ریش سفیدان به مسئولین مربوطه مراجعه کردیم تا از نبود خدمات اولیه زندگی، خانه های مخروبه، بیکاری، مشکلات بهداشتی درمانی و محیط زیست گلایه کنیم و درد دل کنیم اما مسئول مربوطه در چشم ما زل زد و گفت همینی که هست... نمی خواهید آنجا را ترک کنید.!»

جوانی موبایل به دست جلو آمد. گفت « می خواهی زندگی مان را از نزدیک ببینی؟» همه خبرنگارها، در طول سال های کاری بالاخره یاد می گیرند که کجا و چه وقت، خودشان را برای دیدن و لمس مشکلات راهی مکانهای ناشناخته شوند. من هم همین کار را کردم و رفتم تا حاشیه اردوگاهی که دغدغه های شان زمین تا آسمان با من فرق داشت. اردوگاه آب و برق داشت اما از گاز خبری نبود. ساکت بود. جوان ها بیکار و بی حوصله زیر آفتاب تکیه داده به دیوارهای بلوک سیمانی یا چنباتمه زده گوشه کوچه های تنگ با خانه های فرسوده! گفت « کاری ندارند انجام دهند. خودت بگو کاری هست، انجام بدهند؟ مثلا یک شغل آبرومند... در بهشت گمشده سیلوانا زندگی می کنیم اما دریغ از زیرساختی برای استفاده از نعمت گردشگری» بعدها فهمیدم که زندگی برخی از اهالی با قاچاق می گذرد، سفر کرده اند به ارومیه برای کارگری یا شغل های کاذب و کسانی هم مانده اند دام نگه می دارند و گاهی به شهر ارومیه و یا بازارهای هفتگی می روند تا اندک محصولات شان را از شیر و ماست گرفته تا نان محلی می فروشند و با عایدی کم زندگی می کنند یا شاید بهتر است بگویم « با حداقل ها زنده می مانند».

در میان آلونک های مخروبه ای که اداره کل اتباع و مهاجرین خارجی اسم شان را گذاشته خانه دیگر بوی تعفن زباله های رها شده را طاقت نیاوردم و به اصرار یکی از ساکنین راهی یکی از خانه ها شدم. پرسیدم:« قالیچه برای کی می بافی نشمیل خانم؟» و او به تار و پود قالی دو گره زد. « برای جوان رشید.» و رشید را که گفت نگاه کرد به کوه ها و اشک در چشمانش حلقه زد. جوان رشیدی که باید با اسبی سپید می آمد و نشمیل 19 ساله را با لباس رنگارنگ عروسی می برد نیامده بود. برادرش پرید وسط حرفش: « رشید نامزد نشمیل زمستان سال قبل برای کولبری به دل کوه زده بود که از شدت سرما یخ زد و چند هفته بعد جنازه اش را در پای کوه پیدا کرده بودند». نشمیل بغض کرد. او تا کلاس دوم بیشتر درس نخوانده بود و نمی شد آن را گردن بی مدرسه بودن زیوه انداخت. چون زیوه مدرسه داشت، و به همین خاطر خواهرهای لیلی بیشتر از او درس خوانده بودند اما نشمیل همه روزها موقع قالیبافی پشت پنجره می نشیند و به کوه خیره می شود و برای جوان رشیدی که نمی آید قالی می بافت.

چه شد که مرور آن دیده های دور، باز خاطرم را مکدر کرد؟ بهانه ام خبر انتصاب یک زن به مدیرکلی اتباع و مهاجرین خارجی آذربایجان غربی است که می تواند برای نشمیل،کمال،ابراهیم و بقیه ساکنان اردوگاه زیوه نوید بخش روزهای روشنی باشد. این خبر نهیبم می زند که هر چقدر مدیران مرد نخواستند به اردوگاهی زجر کشیده رسیدگی کنند و از پشت میزهای عریض و طویل برای زندگی اهالی اردوگاه تصمیم های غلط می گیرند نخواسته و نتوانسته اند حتی ابتدائی ترین امکانات زندگی را برای شان فراهم کنند و دست کسانی را که چشم دوخته اند به داشته های آن را قطع کنند!

با حکم استاندار "حمیرا جعفرزاده" به عنوان مدیرکل امور اتباع و مهاجرین خارجی استانداری آذربایجان غربی منصوب شده است. من جای هیچ زنی زندگی نکرده ام. جای هیچ زنی نترسیده ام که آینده ام چه می شود، جای هیچ زنی تنم نلرزیده وقتی هوا تاریک شده و از کوچه ای رد شده ام، جای هیچ زنی گوشم پر نشده از متلک های چندش آور مردان خیابانی. جای هیچ زنی کتک نخورده ام، جای هیچ زنی رنج زندگی را تحمل نکرده ام... .

فقط نگاه کرده ام، دیده ام که چقدر زن بودن سخت است. داستان هم فقط حجاب و محدودیت های اجتماعی و سیاسی شان نیست. در همین دوران کند تغییر مدیران در آذربایجان غربی انتخاب یک زن را به عنوان مدیرکل به فال نیک میگیریم. خوب میدانم در فضایی که مردان برای تصاحب صندلی مدیریت دندان تیز کرده و به هر ترفندی متوسل می شوند و از این به بعد نیز بیکار نمی نشینند انتصاب یک زن به عنوان مدیرکل چقدر دشوار است.

دختران و زنان نگون بخت زیوه نمی دانم از این انتصاب آگاهی دارند یا خیر! ولی حمیرا جعفرزاده که واقف به مشکلات مهمانشهر زیوه است خوب می داند که در این روزهای بارانی زنان و دختران نگون بخت این منطقه به جای پوشیدن چکمه بارانی و گرفتن عکس زیر باران و لایو رفتن های اینستاگرامی پاچه شلوارها را داده اند بالا و با سطل و دیگ آب بارانی که از سقف های لرزان به داخل خانه ها سرازیر شده را اینور و آنور پرت می کنند چه سختی ها که متحمل نمی شوند.

 تقریبا هرکس در هر سایز و ابعاد و جایی باشد بالاخره یک آشنا پیدا می کند. همه هم این قاعده بازی را پذیرفته ایم. آشناهایمان به جنگ هم می روند و آن کس که آشنایش پرزورتر باشد سربلند بیرون می آید.بعد خیلی راحت می گوییم: اون آشناش کلفت تر بود... مدیرکل جدید نیک می داند ساکنان مهمانشهر زیوه هیچ آشنائی ندارند تا واسطه شود و از درد و آلامشان کم کند و لنگ غصه بی عدالتی را بگیرد و پرت کند.

 اصلا ساکنان این اردوگاه دارند تاوان چه گناهی را پس می دهند که زندگی شان باید این همه پیچیده باشد؟ و دردناکتر اینکه مسئولینی بجای حل مشکل در چشمان ساکنان اردوگاه و منتقدین به روزگار سیاه زل بزنند و بگویند؛ « همینی که هست... نمی خواهید تشریف ببرید!» کجا تشریف ببرند؟ زندگی آنها در همین سقف های لرزان بنا شده و هیچ مسئولی نمی تواند و حق ندارد خاطره ها و زندگی را از آنها بگیرد.

 مدیرکل جدید به چالش اردوگاه زیوه واقف است. سالها معاون بوده و از حال و روز آنجا آگاه است. امیدواریم مرعوب برخی از افراد که بواسطه مرد بودنشان توهم مدیرکلی نیز دارند نشود و ضمن اینکه برای سطل سطل اشک های قایم شده زنان و دختران زیوه مادری و خواهری می کند، با مدیریتی کارساز نام نیک از خود به یادگار بگذارند. باور کنید ظلم فقط این نیست که داعش عین خیار سر آدم ها را ببرد. ظلمی که در حق زیوه شده را نمی توان توی ترازو گذاشت و اندازه گرفت.

 

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
4 + 1 =