به گزارش هاناخبر ، تحولات اخیر پیرامون پرونده ایران و آمریکا بیش از آنکه یادآور یک فرآیند دیپلماتیک باشد، به صحنهآرایی یک تقابل کلاسیک قدرت شباهت دارد؛ تقابلی که در آن زبان مذاکره با ادبیات اولتیماتوم درهم آمیخته و میدان سیاست خارجی به آزمایشگاه ارادهها تبدیل شده است.
دولت ترامپ پس از آنچه «موفقیت راهبرد فشار حداکثری» در آمریکای لاتین میخواند، اکنون با اعتماد بهنفسی مضاعف وارد زمین ایران شده است. پنج مطالبهای که از سوی واشنگتن مطرح شده – از انتقال ذخایر اورانیوم تا برچیدن زیرساختهای هستهای، مهار کامل توان موشکی و قطع پیوندهای منطقهای تهران – در قالب یک بسته پیشنهادی عادی قابل تحلیل نیست. اینها شروطی هستند که بیشتر به طراحی یک تسلیمنامه شباهت دارند تا چارچوب یک توافق.
اما معادله ایران، ونزوئلا نیست. تفاوت نه فقط در ژئوپلیتیک، بلکه در تجربه تاریخی و ساختار قدرت است. تهران طی چهار دهه گذشته با تحریم، تهدید، جنگ نیابتی، عملیات سایبری و فشارهای چندلایه زیسته و به مرور، راهبرد بقا را به یک دکترین تبدیل کرده است. تغییر رسمی لحن نظامی ایران از «دفاعی» به «تهاجمی نامتقارن» را باید در همین بستر خواند؛ پیامی روشن که هرگونه اقدام مستقیم، بدون پاسخ متقابل نخواهد ماند.
در سوی دیگر، واشنگتن نیز در وضعیت سادهای قرار ندارد. رئیسجمهوری که با چالشهای داخلی و افت محبوبیت مواجه است، به خوبی میداند سیاست خارجی میتواند ابزار بازیابی اقتدار باشد. تاریخ سیاسی آمریکا نشان داده است که بحرانهای بیرونی، در کوتاهمدت توان بسیج افکار عمومی را دارند. با این حال، ایران پروندهای نیست که بتوان آن را با یک ضربه برقآسا بست. هر اقدام نظامی، زنجیرهای از واکنشها را در منطقهای فعال خواهد کرد که از پیش نیز بر لبه تنش ایستاده است.
در سطح دیپلماتیک، انتخاب مذاکرات غیرمستقیم خود نشانهای از عمق بیاعتمادی است. دو طرف نه تنها درباره موضوعات اختلاف دارند، بلکه درباره تعریف دستورکار نیز همنظر نیستند. تهران آمادگی نسبی برای بازگشت به سطوح محدودتر غنیسازی را مطرح کرده، اما برنامه موشکی و عمق راهبردی منطقهای را خط قرمز میداند. واشنگتن دقیقاً همان نقاط را به محور گفتوگو تبدیل کرده است. این یعنی گفتوگو پیش از آغاز، در گره دستورکار متوقف مانده است.
سناریوی محتمل، نه صلحی پایدار است و نه جنگی تمامعیار؛ بلکه چرخهای از ضربه و ضدضربه، کنترلشده اما پرهزینه. حملات محدود، پاسخهای متقابل، افزایش ریسک برای کشتیرانی، بازار انرژی و امنیت متحدان منطقهای؛ وضعیتی که در آن هیچیک از بازیگران هدف نهایی جنگ را دنبال نمیکنند، اما در دام منطق تصاعد گرفتار میشوند.
نکته کلیدی اینجاست: خواستههای حداکثری، معمولاً برای پذیرش طراحی نمیشوند؛ برای رد شدن طراحی میشوند. و رد شدن آنها، میتواند بهانه مشروعیتبخش مرحله بعدی فشار باشد. در این چارچوب، سؤال اصلی دیگر «آیا تقابل رخ میدهد؟» نیست؛ بلکه «چه زمانی و با چه دامنهای؟» است.
با این حال، هنوز یک متغیر تعیینکننده باقی است: محاسبه هزینه. اگر هر دو طرف به این جمعبندی برسند که هزینه بیثباتی منطقهای فراتر از دستاوردهای تاکتیکی است، فضای محدودی برای توافقی حداقلی شکل خواهد گرفت؛ توافقی نه از سر اعتماد، بلکه از سر ضرورت. اما اگر منطق نمایش قدرت بر منطق مدیریت بحران غلبه کند، خاورمیانه بار دیگر به میدان آزمون ارادهها تبدیل خواهد شد؛ میدانی که تاریخ نشان داده آتش در آن بهسادگی مهار نمیشود.
در این بزنگاه، دیپلماسی نه ابزار امتیازگیری، بلکه آخرین سد در برابر یک اشتباه محاسباتی بزرگ است؛ اشتباهی که میتواند منطقه را وارد دور تازهای از بیثباتی کند؛ دوری که شاید هیچیک از طرفین آغازگر آن نباشند، اما هر دو در آن گرفتار شوند.
به قلم امیر ایزددوست | سردبیر هاناخبر
هاناخبر؛ روایتگر حقیقت در میدانهای پرغبار تصمیمهای بزرگ
ارسال نظر